تبليغاتX
آسمان مال من است...


اسکار برای ایران

بالاخره طلسم بی‌ اسکار بودن ایران شکست. 

واقعا خوشحالم که در روزهایی که مردم ایران در سختی و فشار سنگین زندگی‌ به سر میبرند این اتفاق بزرگ افتاد تا همه خوشحال و سرفراز باشیم.....واقعا خوشحالم که در دورانی زندگی‌ می‌کنم که ایران اسکار دریافت کرد...و باز هم تبریک ....

تو فراموش نمی‌شوی
به خاطر آفتاب که از ذهن زمین نمی‌رود
به خاطر ماه که از ذهن آسمان
به خاطر بهار که از ذهن درخت
و به خاطر نامت
که از ذهن تاریخ نمی‌رود.
*
تو فراموش نمی‌شوی
تو فراموش نمی‌شوی
تو فراموش نمی‌شوی
تو فراموش نمی‌شوی...
حتا اگر حوصله‌ی تاریخ را سر ببری،
فراموش نمی‌شوی!

( رضا کاظمی / 85 )

 

نوشته شده توسط مژگان  | لینک ثابت |

جدایی سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 14:39
هنوز هم خیلی خوشحالم به خاطر اول شدن جدایی نادر از سیمین از اون معدود جداییاست که همیشه همه جوره می چسبه اما نمی دونم اصغر فرهادی الان خوشحاله از این جایزه یا ناراحته که حتی یک بار هم در صدا و سیما این خبر اعلام نشد و هیچ تبریک رسمی به او گفته نشد من که می گم جنس خوشحالیش باید کمی تلخ و زبر باشه شما چی ؟

نوشته شده توسط مژگان  | لینک ثابت |

روح لرزه ! یکشنبه یازدهم دی 1390 1:36
این تقریبا متن گفتگوییه که من و یک نفر دیگه چند وقت قبل با هم داشتیم هر چند دقیق یادم نیست کدوماش رو من گفتم کدوماش رو اون!

 

خوب همیشه که نمی شه اونجوری که تو می خوای پیش بره تو همیشه قوی و با اراده بودی از چی اینقدر شکسته شدی؟

مثل یه خونه ی زلزله زده هستم حس ویرانی رو با تمام سلول هام دارم می کشم مثل یه جسد مار گزیده هستم سم تمام قلبم رو زهری و تلخ کرده...

اما این آخر همه چیز نیست

اما آخر منه تهی بودن می دونی چیه یهو زیر پا خالی شدن رو تا حالا تجربه کردی چشم به یه در دوختن که می دونی هیچ وقت باز نمی شه رو می تونی تصور کنی می تونی تجسم کنی تا آخر دنیا یه تنه رفتن چه حالی داره احساس روحی رو که از یه آسمون خراش سقوط کرده رو دارم ...وای از انتظار وای از انتظار انتظار انتظار چشم به راه جاده ای که هیچ وقت اون از اون رد نمی شه انتظار انتظار کشنده...

اما تو یه تنه نمی ری امثال او زیادن فقط باید چشماتو باز کنی

اما می دونی چشم آدم به هر طرف که نگاه کنه همه رو اون ببینه یعنی چی می فهمی وقتی صداش تو گوشت می پیچه و برمی گردی و می بینی نیست قلبت چه شیونی می کنه می دونی نه نمی دونی نمی دونی بی خیال

پس تو پر از او بودی که خالی شدی یعنی خودت هیچی نداشتی هیچی از خودت نبودی من نمی دونم این اشکای تو تمومی نداره  جمع کن خودتو بچه

نه الان که فکرشو می کنم می بینم بد جوری به من پیچیده بود هیچی از خودم نگذاشته بود و الان دیگه من رسما هیچ هیچم

خوب تو می تونی دوباره خودت رو بسازی تو می تونی چاره ای نداری می خوای چه کار کنی

دلم یه ذره فقط یه خورده مردن می خواد دلم یه خواب خوش و آروم و کشدار می خواد سرم سکوتی رو می خواد که اون ازم دزدید

نه تو نباید تسلیم بشی فایده اش چیه مگه اون می فهمه

حق با توست نه نباید تسلیم بشم باید تکه هامو پیدا کنم و همه رو جمع کنم و وصله بزنم باید شکسته ها رو بندبزنم اما خیلی طول می کشه آخه هزار تکه شدم بعدشم دیگه خودمم نمی تونم خودمو بشناسم  

می تونی تو می تونی درسته یه کم شکلت عوض می شه درسته یه کم رنگت عوض می شه درسته یه کم صدات فرق می کنه درسته اما زیباتر و قوی تر می شی

آره شکسته و خسته تر بی صداتر بی رنگ تر بی حال و روزتر و بی او تر و بی من تر

خوب پس چی؟ یعنی می خوای همین جور بشینی اینجا و چهلم و سر سال و سالروز بگیری واسه ی یکی که به قول خودش به هیج جاش نیست که تو نیستی

نمی دونم چه کار کنم خیلی از خودم دور شدم تو از من خبر نداری ؟ دلم تنگ شده برای خودم قبل از اون

آروم باش و به خودت بیا خودت رو زود پیدا می کنی فقط کافیه اونو فراموش کنی خودت رو از همه محکم تر بنا می کنی و خودت از همه به خودت بیشتر میایی باور کن خودت رو

آره فراموشش می کنم فراموشش کردم آره باید خودمو سرگرم کنم باید فراموشش کنم من اونو فراموش کردم حتی قیافش رو به زور یادم میاد آره من فراموشش کردم..

خیلی خوبه خیلی خوبه این شروع یه راه تازه است این یعنی باز شدن قلبت به روی دنیا به روی آرامش به روی یه نفر از اون منصف تر از او هزار بار بهتر

وای قلبم

چی شدی

قلبم یهو هری ریخت پایین به نظر تو اون الان کجاست  داره چه کار می کنه؟؟؟

....

....

 

 

نوشته شده توسط مژگان  | لینک ثابت |

فروغ.. پنجشنبه هشتم دی 1390 10:4

۸ دی ماه سالروز تولد فروغ بانوی شعر و درد و شعور گرامی باد..

....

 در سایه ای خود را رها کردم

 در سایهٔ بی اعتبارعشق

 در سایهٔ فرّار خوشبختی

 در سایهٔ نا پایداری ها 

 شبها که می چرخد نسیمی گیج

 در آسمان کوته دل تنگ

 شبها که می پیچد مهی خونین

 در کوچه های آبی رگها 

 شبها که تنهائیم

 با رعشه های روحمان، تنها  

 در ضربه های نبض می جوشد

 احساس هستی، هستی بیمار...

نوشته شده توسط مژگان  | لینک ثابت |

ژرالدین دخترم ... یکشنبه چهارم دی 1390 22:11


امروز سالروز درگذشت چارلي چاپلين نابغه قرن بیستم و دنیای سينما هست یک مناسبت خوب برای به روز شدن یک وبلاگ نیمه مرده :) سلام و در زیر بخشی از نامه ی زیبای چارلی رو به دخترش ژرالدین بخونین حتما بخونین یک قسمتاییش و مخصوصا همه اش خیلی قشنگه :

ژرالدین ! دخترم

اینجا شب است...یک شب کریسمس؛ در قلعه ی کوچک من همه ی این سپاهیان بی سلاح خفته اند، نه تنها برادر و خواهر تو ، حتی مادرت. به زحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم خود را به این اتاق کوچک نیمه روشن ، به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم .
من از تو بس دورم خیلی دور... اما چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر تو را از چشم خانه ی من دور کنند؛تصویر تو آنجا روی میز هم هست ،تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست ،
اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی صحنه ی پر شکوه شانزه لیزه می رقصی ؛ این را می دانم، و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدم هایت را می شنوم، و درین ظلمات زمستانی برق ستارگان چشمانت را می بینم .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مژگان  | لینک ثابت |

بد نیستم شما چه طورید؟ جمعه ششم آبان 1390 7:41
ای وسوسه ی خش خشِ یکریز ،سلام
ای حادثه ی زرد و غم انگیز ، سلام

آماج گلایه های هر قصه و شعر
ای فصل هزار رنگ " پاییز " سلام

سلام به دوستان نازنینم و تشکر فراوان به خاطر آمدن و سر زدن و احوال پرسی امیدوارم بیشتر باشیم زین پس! با قسمتی از  داستان "بد نیستم شما چه طورید" سکوت سنگین اینجا رو می شکنیم تا فرصت بودن بعدی!   

... هیــــــــــــــــــــــــــچ کدام از ما واقعـا پوست کلفت نیست، اما ما با هم یک نوع مهربانی محتاطانه و درویشانه داریم که به میزان مساوی از محبت و بی اعتنایی تشکیل شده است، به اضافه مقداری بدجنسی که روابط میان افراد را تحمل پذیر می سازد. از هم می پرسیم "چطوری؟" و بی آنکه به این مطلب تکیه کنیم جواب می دهیم " بدنیستم ". نیکولا یک روز تعریف می کرد که در برتانی دیده بوده است که بچه ها یک مرغ دریای...ی را گرفتند و با صابون مارسی تنش را شستند و ولش کردند. همین که پرنده روی دریا نشست، چون بال و پرش چربی نداشت، یک هو توی آب فرو رفت و دیگر بالا نیامد.
نیکولا می گفت که بی اعـــــــــــــــتنایی چربـــــــــــــــی روح اســــــــــــت، مانع می شود که آدم غرق بشود. وقتی که به دیگران خیلی اهمیت بدهیم دیوانه می شویم. و هم چنین به خودمان...!

... دو سه ماه پيش در گوشه كوچه بناپارت نيكولا همراه ژاك و آن ماری است. هر سه با عجله می روند. و ناگهان نيكولا به آن آدمكی كه هيچ وقت هيچ كس اسمش را نپرسيده است بر می خورد، كه دلال تابلوهای نقاشی است. همان مرد ريزه خپله ای كه شبيه ستاره ای دريايی است كه روی ساحل افتاده باشد و يك عينك شاخی به چشم زده باشد تا ببيند كجاست و چه خبر شده است. نيكولا از او مي پرسد:« حالتان چطور است؟» و ستاره دريايی برای او شرح می دهد كه حالش خوب نيست. از آپارتمانش بيرونش كرده اند. زنش در درمانگاه است. شش ماه است كه از «اينها» نفروخته است و غيره ... نيكولا خود را به ژاك و آن ماری كه در پياده رو كوچه آبئی منتظرش ايستاده اند می رساند و به آنها می گويد كه وقتی از كسی می پرسيم« حالتان چطور است؟» غرض اين است كه او جواب بدهد:«بد نيستم. شما چطوريد؟»
و ديگر هيچ...!

از داستان بد نیستم، شما چطورید؟ / کلود روآ

نوشته شده توسط مژگان  | لینک ثابت |

تنهایی نوشته یکشنبه سوم مهر 1390 4:2
وقتی با وجود کلی شماره تلفن روی موبایلت و کلی پیوند رو وبلاگت و چند صد تا فرند تو فیس بوکت بازم گاهی بغض تنهایی، موریانه ی دلت می شه یعنی دوست باید یه چیز دیگه باشه یه کس دیگه باشه..

 کیه اون که تو یاس آمیزترین لحظه هات وقتی بهش نیاز داری کاری براش پیش نیومده وقت دکتر نداره امتحان نداره کلاسش دیر نشده شوهرش تازه از راه نرسیده خودش حالش یهو بد نشده ؟ دوست! چه واژه ی غریبی. این روزا نتیجه ی حساب ضعیفمو دارم می بینم ، نباید روی خیلیا حساب می کردم!

تنهایی حس له شدن در فاصله ی دیوارهایی که هر آن دارن به هم می رسند و خفه ات می کنند.

تنهایی سردرگمی در بن بست های تو در توی اوهامت 

تنهایی یعنی مثل یه شناگر حرفه ای شیرجه بزنی به عمق هزار متری اندوه

تنهایی یعنی از خالی دور و برت بری تو خودت و دیگه در نیایی

تنهایی یعنی با اینکه آرزوی خواب داری بی خوابی کلافه ات کنه و همین وقتا بلند بشی و از بی خوابی بشینی وبلاگ به روز که نه، به نصف شب کنی!  

تنهایی یعنی به هر طرف که نگاه کنی ببینی که سکوت داره فریاد می زنه  و بعد با خودت حرف بزنی که سکوت رو خفه کنی و خودت هم حس و حال نداشته باشی جواب خودتو بدی!

خدایا مامانم اینا زودتر از مسافرت برگردن قول می دم تو تصمیماتم تجدید نظر کنم. عجالتا نمی خوام مستقل بشم گروه خونی من با تنهایی سازگار نیست. بدم میاد از کل قد و قواره ی این واژه .

خدایا هیچ کس رو به کسی جز خودت امیدوار نکن

خدایا اونایی که وسعت دلشون رو با آدمهایی از جنس پوشال کوچیک کردن از دلت بیرون ننداز شک نکن روز مبادا به تو رو می کنند

خدایا قلب هایی که قدر مهربانی بی چشمداشت تو رو ندونستن و به محبت حسابگرانه ی بقیه دلخوش کردند رو ببخش

 

*  پاییز این عاشق خستگی ناپذیر با لباس سرخ و زردش خش خش کنان از راه می رسه،

   عاشقان فصلتان مبارک باد...

  

نوشته شده توسط مژگان  | لینک ثابت |

یه داوطلب شیردل می خوایم!! پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 21:23

دوستان گلم یه خواهش: می شه یکی داوطلب بشه یه همتی کنه به ایشون بگه برادر من بابای من حل المسایل من رییس جمهور نامحبوب من شما بیا مقصر اختلاس در حد لالیگا و بوندس لیگا و  هزاران مشکل آشکارتر از روز مردم بیچاره ی خودت  رو  بیاب نمی خواد بری سازمان ملل مقصر نابسامانی های اقتصادی امریکا و کل دنیا رو لو بدی .والا . کی داوطلبه؟!!!؟!!؟؟

 سوال نوشت: سه هزار میلیارد تومن خودش چند تا صفر داره و اگه به ریال بنویسیمش چند تا؟ بابا دستشون مریزاد کاری کردن کارستون مردم حالا موندن سر کار که صفر بشمارن ! خوبه دیگه اینم یه مدل اشتغال زاییه بعد وقتی می گن مشکل بیکاری رو داریم حل می کنیم هی نگین نه دروغ می گن .نمی گن دیگه . حالا بگین تعداد صفرا رو !! اصلا اینا می خوان مغز من و شما از حالت آکبندی خارج بشه دیگه. هی اختلاس به اختلاس تعداد صفرا داره زیاد می شه مغز ما هم هی باید فعال تر بشه و بیشتر دقت کنه باور کنین نیتشون خیره پ نه پ فکر کردین فقط اختلاس بوده؟؟؟؟؟ واقعا که خیلی بدبین هستین ....

تشکر نوشت : یکی از دوستان عزیز وبلاگ نویسم چند دقیقه قبل زحمت کشیدند و به سوال جواب دادند ازشون بسیار ممنونم گفتند که به تومن ۱۲ و به ریال ۱۳ صفر داره واقعا زیاده ها !! یعنی این شکلی به تومن ۳۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ ببخشید سرم گیج می ره برم یه آبی بزنم به صورتم و بیام

 

نوشته شده توسط مژگان  | لینک ثابت |

عروسک ها.. شنبه بیست و ششم شهریور 1390 12:9

 

 دیگه از روزای شنبه هراس دارم یه مدته شنبه های شلوغی دارم که کل هفته ام رو تحت الشعاع قرار می ده . صبح امروز یه خورده دیر بیدار شدم چون شب قبل تا دیر وقت فیلم می دیدم . وقتی پا شدم چن تا میس کال از دوستم دیدم . این زهرا از دوستای چندین ساله و خیلی صمیمی هست که تو جریان کل کارای زندگیش هستم و اونم هست.  برادرش سال قبل بعد از کش و قوس های زیاد از خانمش جدا شد. این ها خیلی راضی بودن چون می گفتن از اول هم اون زن مناسب این برادرمون نبوده اما بعد هر چی می رفتن این ور اون ور خواستگاری بی هیچ دلیلی جور نمی شد. زهرا می گفت قسم می خورم زن سابقش جادو و طلسم کرده و دعا نوشته . هر چی می گفتم زهرا تو تحصیل کرده و روشن فکر این مملکتی، این حرفای مسخره چیه؟ گوش نمی کرد. تا اینکه بالاخره یکی دو ماه پیش یه دختر از اقوام دورشون رو دیدن و خواستن و خلاصه بعد از کلی برنامه های اولیه فردا 27 شهریور قرار عروسی گذاشتن تو یکی از شهرستان های اطراف. و امروز راهی شدن..

میس کال رو که دیدم گفتم زهرا حتما می خواد گزارش دقیقه به دقیقه ی عروسی رو بده. با تنبلی گوشیمو برداشتم و زنگ زدم. باورم نمی شد اون همه صدای تلخ، اون همه شیون و ضجه و گریه، زهرا حرف نمی زد می نالید و من به سختی می فهمیدم چی می گه از آخر شروع کرد: مامانم ..مرد... تصادف ..جلوی چشمم جون داد... آرشام کوچولوی خواهرم هم تو بغلش بود... در جا مردن و ...دیگه گریه و زاری و ناله. باورم نمی شد چیزی رو که می شنیدم عین یه ضربه ی ناغافل و بی خبر.. مرگ عادتشه قدرت عجیبی در غافلگیر کردن داره ... میاد وقتهایی که اصلا کسی منتظرش نیست.. مهمان ناخوانده ی ناخوشایندیه گاهی...

و من یه خورده که از بهت و حیرت اولیه ی این خبر عجیب و خردکننده میام بیرون، ناغافل یاد حرف زهرا می افتم که با سماجت می گفت اون زنه جادو کرده برادرشو و یه صدای احمقانه ای تو دلم می گه نکنه ...

سست و کرخت شدم و قدرت هیچ کاری رو ندارم یه کم دراز می کشم که باز صدای زنگ تلفن. دیگه دوست ندارم جواب بدم از این صدای زنگ که گاهی اینقدر بد یمنه خوشم نمیاد. اما با اصرار زنگ می زنه . برمی دارم .خاله ی بزرگمه از اهواز. بعد از سلام و احوالپرسی شروع می کنه به گریه. وای خدای بزرگ این دیگه چشه؟ می گم چی شده خاله جان می گه دخترم بعد از 15 سال به آرزوش رسید و بارداره و بچه سالمه...  خدا رو شکر می کنم که این گریه جنسش از اون قبلیه بهتره ...

 و در حیرت و بهت می مونم که این روزگار چه بازیگر قهاریه چه جوری چن تا مهره رو با بی تفاوتی حذف می کنه و چن تا مهره رو جاش می چینه و این عروسک بازی که هم چنان ادامه دارد و ...

 دسته دسته

             خنده و زندگی از سر

دسته دسته

                       گل های پرپر!

(عبد الصابر کاکایی)

پی نوشت 1: اولش اصلن بنا بر این نبود که اینجا خاطره و دل نوشته بنویسم اما یه مدته مجبورم احساساتم رو اینجا پیاده کنم و خیلی خوشحالم که اینجا هست و همراه لحظه های تلخ و شیرینمه.

2: این لینک رو ببینین این موزیک فوق العاده با حال  امروز من هماهنگه امیدوارم خوشتون بیاد.

http://www.youtube.com/watch?v=WmxdD7I7jYo&feature=fvsr

 

نوشته شده توسط مژگان  | لینک ثابت |

یک مطلب ظاهرا فمنیستی! دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 0:43

اما این مطلب نه زنانه است نه مردانه ورود همه هم آزاده آزاده :

من خیلی به جنبش های زنانه اعتقادی ندارم چون فکر می کنم دیگه خانم ها نسبت به سالیان قبل به حق و حقوقشون آگاه تر شدن و آقایون هم معمولا اون ها رو بیش از قبل ها به رسمیت می شناسن و دیگه به این گونه حرکت ها خیلی نیازی نیست، اما امروز به یکی دو مورد خیلی ساده برخوردم و دیدم نه هنوزم باید جنبش های روشن گرانه ای درجهت منافع و آزادی های بانوان وجود داشته باشن. البته این دو چشمه ای که اینجا آوردم موارد بسیارساده ای هستند وموارد عمیق و فاجعه آمیز حتما در بین جوامع محدود و سنتی تر به شکل های حادتری وجود داره.

چشمه ی اول:

امروزبعد از تموم شدن سانس استخر، خانم حدودا هجده نوزده ساله ای که یکی دو بار دیدمش، جلوی در ایستاده می گم می خواین برسونمتون؟ می گه: نه پدر شوهرم میاد دنبالم چون شوهرم سر کاره و اجازه نمی ده من تنها بیام بیرون .احساس می کنم دوست داره حرف بزنه یه کم می ایستم و ازش سوال می کنم . می پرسم چرا خودت نمی ری ؟ می گه شوهرم می گه جامعه خرابه! هر جا می خوام برم یا باید خودش ببردم یا مادرش یا باباش یا برادرش! می گم درس هم خوندی؟ میگه گرافیک قبول شدم اما شوهرم نذاشت بخونم و گفت وقتی نمی خوای کار کنی درس واسه چی بخونی؟ نیاز نداریم که تو کار کنی! می گم خودش کارش چیه می گه خودش لیسانسه داره برای فوق می خونه، تو یه شرکت ساختمونی کار می کنه! میگم پس چرا نمی ذاره تو درس بخونی ؟ دوباره همون ترجیع بند رو تکرار می کنه جامعه واسه ی خانوما جای خوبی نیست دوره ی بدی شده! می گم چه طوری اجازه می ده بیای استخر؟ می گه از بس خونه ی پدر شوهرم بزرگه و ما با هم زندگی می کنیم و کار زیاده و منم دست تنها هستم زانو و کمر درد گرفتم و دکتر گفته حتما باید بری آب درمانی. می گم راضی هستی از زندگیت؟ می گه اره مرد خوبیه شوهرم ، خوب اون مرده تو جامعه است حتما می دونه جامعه خرابه و زن نباید بیرون از خونه باشه! ...و من چیزی نمی گم اما یه خورده تعجب می کنم و بیش تر از یه خورده احساس خفگی و تنگی نفس!

چشمه ی دوم:

میام بیرون از استخر، سوار ماشینم می شم دارم مسیر خودم رو می رم یه راننده ی پراید که معلوم نیست به قول یارو با خودش چن چنده پشت سرم دست میذاره به بوق ،پشت سر من که عشق سرعتم خودم !! هی بوق بزن هی چراغ بزن بهش راه می دم دیگه ،هر چند سختمه اما چاره چیه؟ قاطیه طرف! از کنارم که رد می شه از همون حرفایی که گوش ما خانوما ازش پره می پرونه : برو پشت ماشین لباس شویی بشین و رانندگی زنا همینه دیگه و اونوریه گازه اینوریه ترمزه ها و .. افاضات مشابه! خیلی لجم می گیره! همین جوری که با سرعت 80 یا90 نمی دونم دقیقا، داره رو به من این حرفا رو می زنه و می گازونه یه هو یه صحنه ی فجیع اتفاق می افته با شدت هر چه تمام تر به بلوار برخورد می کنه، برخورد که چه عرض کنم تقریبا می ره روی بلوار. اصلا باورم نمی شه. از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، بعد از حیرت زده شدن از صحنه یه کمی راستش دلم خنک می شه و دستم می ره طرف موبایلم که یه چن تا عکس و فیلم هم بگیرم از این صحنه ی عجیب! اما می بینم راننده، ماشین منو که می بینه نگاهشو می دزده و خودشو می زنه به ندیدن و مشغول ماشینش می شه. یه کم دلم می سوزه و بی خیال عکس و فیلم می شم و به خودم می گم صدای داغون شدن ماشینش از صدای خورد شدن غرورش خیلی کمتر بود خدا کنه بفهمه و دیگه هیچکس از جمله زن ها رو تحقیر نکنه!

 و با خودم فکر می کنم که هنوز هم هستند آقایونی که فقط به جنس خودشون اطمینان دارن و اون رو سالار می دونن و به رشد فکری و اجتماعی خودشون فقط اهمیت می دن ، خانم هاشون رو تو یه قفس طلایی نگه می دارن به بهانه ی جامعه ی بد و اینجا بود که به این نتیجه رسیدم که تا وقتی مردان این چنینی هستند این جنبش فمنیستی هم موضوعیت خواهد داشت انگار! شما نظرتون چیه خانوم ها و البته آقایان محترم؟؟

دنباله نوشت:

زندگی اما اینگونه می گذرد : انسان تصور می کند که در نمایشنامه ای معین نقش خود را ایفا می کند و هیچ ظن نمی برد که در این اثنا بی آنکه به او خبر دهند صحنه را تغییر داده اند و او نادانسته خود را وسط اجرایی متفاوت  می یابد!

<برگرفته از کتاب "عشق های خنده دار " نوشته ی میلان کوندرا>

 

نوشته شده توسط مژگان  | لینک ثابت |